{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟖
.
.
.
.
.
.
.
.
دو ماه بعد........


ما الان در ماه «May» هستیم یا بهتر بگویم در خرداد ماه فردا تولد ات بود ولی ات هم مانند من از روز تولدش نفرت داشت زیرا او از روز های تولدش خاطره ی خوبی نداشت اما امسال فرق داشت زیرا پدر ات پیش او نیست که او را سرزنش یا شکنجه کند
ولی یک چیز بود که هیچ وقت تغییر داده نمیشد اون.. اون کابوسی بود که ات هرسال آن را میدید
همان روز ات میترسید بخوابد زیرا بیشک او همان کابوس همیشگی اش را میبیند او با کلی ترسی که داشت سعی کرد حواسش را پرت کند و سپس با خیالاتی مثبت بخاطر او کتاب تخیلی و مورد علاقه اش که 62 جلد داشت و نسخه ی محدودی هم داشت را در آوردم و شروع به خواندم کرد سپس بعد از خواندن کتابش خوابید. ((((((اما)))))) او باز همان کابوس همیشگی اش را دید و حسابی عرق کرده بود و ناله میکردن و تنش میلرزید و یخ بود
جونگ کوک ویو:
همانطوری که میدانیم من ساعت های 11 الی 2 ورزش میکنم امام امروز تا ساعت 4 صبح بیدار ماندم که صدای التماس و گریه ی ات به گوشم رسید نگرانش نشدم و با دو وارد اتاقش شدم
و تا دیدن این حالش خشکم زد ...


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

اجباری...

اجباری...

اجباری...

اجباری...

فیک مافیا کره پارت ۱ من ات هستم داخل یک باند بزرگ مافیایی هس...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط